تبليغاتX
باز می آیی سراغم ؟ - ... و من رفتــــــــــــم !
پنجشنبه هفدهم بهمن 1387
... و من رفتــــــــــــم !
 

     ســـــــــــــــــــــلام

 

 

« شاید ســـــــپید شاید طرح شاید ... »

 

1-

روز

مادر با  درخت ها قرارداد بست

« باد ، رخت ها را نــَـبَرد»

قرار دادی با بندهای مُحکم !

شب

دهان ِ خانه را بستند

چشم هایش را هم ...

2-

روز

باد ، رخت ها را بُرده بود

مادر با درخت ها کاری نداشت

حتی با بندهای پاره !

شب

دهان خانه باز مانده بود

چشم هایش هم ...

 

 

 

« ربـــا عـــــی »

 

عشقی که همیشه در به در می گردد

مُــزدش لب ِ خــُــشک و چـــشم ِ تر می گردد

باران ِ تو از لــُــطف ِ خدا می آید

باران ِ من از مدرسه  برمی گردد !

 

 

هرروز همینی تو کجا عشق کجا !؟

منفورتــَــرینی تو کجا عشق کجا !؟

«آدم» نتوانست که عاشق باشد

ای سیب زمینی ! تو کجا عشق کجا !؟

 

 

هو هو هـــو  هو ، ریش ندیدی انگار

پس کوچه و درویش ندیدی انگار

ناجــــور نگاه می کــُـنی هم زنجــیـــر

دیوانه تر از خـــویـــش ندیدی انگار !

 

سرمایه ی چند صد سَده ما هستیم

آواره ترین ِ دهکده ما هستیم

من مُــعـــتــرفم از طــَـرف ِ انسان ها

دزدی که به کاهــدان زده ما هستیم !

 

 

 

« دو بیت ها »

 

با ساز چه کردیم که با سوز بمیریم

بی حاصل و کــَـت بسته و لب دوز بمیریم

ای حضرت مرگ اشتباهی شده انگار

ما زنده نبودیم که امروز بمیریم !

 

 

نیل! غم را اگر ابراز کنی باز کم است

آه ! موسی تو هم اعجاز کنی باز کم است

زندگی فرش وسیعی است که خود بافته ای

هرچقدر از گره اش باز کــُــنی باز کم است !

 

 

نه حـــرص و جــوش نه غم از قیافه ی زشتم

بگو به آینه مـِـن البَعد ، گـــَـرد خواهد خورد!

حساب کـُــن همه ی زخم های شورم را

که در مواقع فوری به درد خواهد خورد!

 

 

 

 

« قطعه »

 

تــا سُـــلــیــمانم شدی افتادم از حسّ و نفس

زیر پایم پَهن کردی مُـــدتی قالـــیــچه را

بعد از آن دیگر ندیدم از تو حـــتی نامه ای

داشتم هر روز و شب احساس ِ یک بازیچه را

من هزار و سیــصد و هـــفـــتاد بار عاشق شدم !

تو ولی یک بار هم از من نپرسیدی : چرا !؟

***

ما دو تا  یک فرق ِ کوچک! ( نیمه شب ها ) داشتیم

تو خدا را خواب می دیدی من امّا  نیچه را !

 

 

 

 

 

« یک مثنوی نه چندان جدید »

 

 

لب روی لب گزیدی و دندانه دوختی

در چشم های عشق غریبانه سوختی

هی ذره ذره آب شــُــدی زیر خاک ها

پیدا شـُــدی میان ِ تن ِ بی پلاک ها

با كوله بار خسته و جاني گذشتنی

برگشتی از مسافرتی برنگشتنی !

آیینه در مُقابل ِ آیینه ها شدی

در قاب ِ عکس کوچک یک خانه جا / شــُـدی ↓

یک استخوان جـُـمجُمه در شیشه های شهر

در معرض نمایش اندیشه های شهر

بر دوش من گذاشته باری ثقیل را

هی مُژده می دهند به  تو  سلسبیل را !

ای بستری ترین پدر آسمانی ام

خاکستری ترین پدر آسمانی ام !

رفتی وبعد پشت ِ سَرت پُــل زدی که چه؟

درچشمهای من به خودت زل زدی که چه !؟

ناوی که چشم های مرا غـــرق کرده است

انبارهای اسلحه اش فـــرق کرده ست

روحم  تنم   تمام ِ حواسم گلوله است

حتــّــی نوشته های لباسم گلوله است !!!

امواج می رسند به من، سنگرم تویی

دراین سکوت کاوه آهنگرم تویی

*

لب روی لب گزیدم و دندانه دوختم

چون عقل در برابر دیوانه سوختم

هی ذره ذره آب شدم روی دست ها

پیدا شدم میان ِ خیابان پرست ها

.

.

.

اما هنوز عکس ِ تو سیرم نکرده است

 

 

 

نوشته شده توسط یاسر قنبرلو در 20:20 | | لينک به اين مطلب