تبليغاتX
باز می آیی سراغم ؟
جمعه نهم مرداد 1388
شاید هنوزم دیر نیست

 

     باز هم  ســـــلام

 

      بــی هـیـــچ صــــحــبـــتــــــی ...

 

 

 

   ۱)   کوتاه امَا بـــــُـــلــــــنـــــــد*

 

شاعر از شعر های آینده

مجرم از ارتکاب می ترسد

هرکسی در حیاتش از چیزی

ماهی من از آب می ترسد !

در شبی که من و تو ما باشیم

خواب از تخت خواب می ترسد

مولوی تا سحر گرفتار است

شمس از آفتاب می ترسد !

 

 

 

   ۲) رباعی

 

از روز ازل شخصــیــتــش لک دارد

اسکاجی و پیشـبــند ِ کوچک دارد

دارد همه ي ظروف را مي شويد

مردي كه به مرد بودنش شك دارد !

 

 

 

یک روده ی راست گرچه در چوپان نیست

این دهکده جز حقیقتی پنهان نیست

در گله ي گرگ هاي باران ديده

چوپان دروغ گو شدن آسان نيست !

 

 

 

 

طعم لب و طعنه زدنت را بكشم

يا جذر و مد ِ پيرهنت را بكشم ؟

عريان شو و چند قرن ،‌ بي حركت باش !

بگذار تمام بدنت را بكشم

  

 

 

 

در عيش و رفاه ،‌ زندگي پيش كشت

بي جرم و گناه ، زندگي پيش كشت

يك سال ِ سپيد از تو مي خواهم و بس

صد سال سياه زندگي پيش كشت

 

 

   ۳)  غزل

 

آمد زمينه سازي من را خراب كرد

اسباب هاي* بازي من را خراب كرد

 

گيسوي «غير قابل تعريف» و «بي حدش»

يك شب مخ ِ‌ رياضي من را خراب كرد

 

او با نگاه ، آينه اي واقعي نساخت

خودبيني ِ مَجازي من را خراب كرد !

 

مثل دو تا مثلث ِ‌ در هم فرو شده

با بولدوزر اراضي من را خراب كرد

 

اشغال شد خطوط و نيازم به ارتباط

احساس ِ‌ بي نيازي من را خراب كرد

.

.

.

چاقو -  طناب دار -  سُرنگ ِ هوا -  تفنگ

اسباب هاي بازي من را خراب كرد !

 

 

 

    ۴)  چ ه ا ر  پاره

 

در جهان ِ شبيه سازي تو

مرگ بي وقفه زندگي مي ساخت

تابع ِ كشور دلت بودم

گرچه من را به رسميت نشناخت

 

جاي نام  تو‌ در دل ِ تنگم

جاي نام ِ تو در ادامه ي من

سال ها رفته است شيطاني

« توي جلد ِ شناسنامه ي من ! »*

 

بي هويت تر از مسيح شدم

يك جــُـدا مانده و قرينه ي تو

روي بوم ِ زمين كشيده شدم

چون صـــليــبي به روي سينه ي تو !

 

مثل يك رود از دل چشمه

راه افتاده  ماه ، در چشمم

مثل گويي سپيد مي افتد

اتفاقي سياه در چشمم

 

تو ولي نيستي كه پاك كني

لكه هاي بزرگ ِ ننگم را

تو ولي نيستي كه بشكافي

با دو تا بوسه قلب ِ‌ سنگم را !

 

طاقت طعنه هاي سنگين و

گريه هاي دوباره را دارم

                          صفر ، نــُــه  ، يازده ، سه تا نقطه  ( 0911… )

من هنوز اين شماره را دارم !

 

عشق ، اشغال بود از اوّل

پشت ِ خط مـُــقـــدَم ِ لب هات

مي روم دستمال بردارم

ماه  تب کرده است در شب هات!

 

 

پس کمی منتظر بمان ...  تا مرگ

خبرم را بياورد ...

 محبوب !

آسمانت هميشه باراني

خانه ات سبز ، شعرهايت خوب...

 

 

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

1- بهمن رافعي غزلي با قافيه هاي " آب-قلاب و..."و رديف "مي ترسد" دارد .

2- شاعر به اشتباه بودن جمع بستن «اسباب + ها»  آگاه است!!!

3- زار می زد فرشته ای شیطان / توی جلد شناسنامه ی من (صديقه حسيني)

نوشته شده توسط یاسر قنبرلو در 9:49 | | لينک به اين مطلب
پنجشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1388
تقدیم به دختر راستگو
     

        س لا م

         

              

          کــدام شاپرک اینگونه کینه مـیــتــوزد؟

                                        دلم برای خودم مثل شمع می سوزد ! 

 

 

   ۱)  کوتاه اما بـــُـــــــلـــــــنــــــــد  

بگذار تا همیشه قضا و قدر

معیار و حـــد ّ فاصِل ِ غم باشند

سخت است در مقابل هم بودن

وقتی دو کوه عاشق هم باشند !

...

این نامه را ببند و بدان یک روز

از چشم های پاک تو می خواند

چیزی نگو که بین دو کوه ای مرد

تنها صداست آنچه که می ماند !

 

 

    ۲) غزل :

روز یا شب   خواب یا بیدار   صحبت میکنم

از خودم این ـــ مردِ ناهنجار ـــ صحبت میکنم

در فـــضایی مــه گرفته با صدایی خدشه دار

دم به دم بی وقــــفــه با سیگار صحبت میکنم

تن به تنهایی نـــدادم هــیچ جا و هیچ وقت

گاه گاهی با  در و دیوار صحبت میکنم !

گاه گاهی خسته از دست ِ نوشتن گفته ام  :

ای قلم ! دست از سرم بردار! صحبت میکنم !

فکرهایم می دوند از پیش و من از پـُـشت ِ سَر

با چنین اندیشه ای  فـــرّار صحبت میکنم !

فرق ِ چندانی ندارد کی ؟ کجا ؟ با که ؟ چرا ؟

روز یا شب    خواب  یا بیدار    صحبت میکنم

 

 

 

      ۳) ؟ :

پس از دو بیت غزل فکر میکنی  قــوی ام

پیاده از وسط ِ شعر  راه  می روی ام

قلم  به دست گرفتی که زودتر برسی

به این نتیجه که امشب چقدر مــُـنـــزوی ام !

خیال ِ خام پــَـلنگ ِ من به سوی ماه جهیدن بود

 

-:« چگونه زخمی از این ارتفاع ِ غم نخورد

سَرش به سنگ و نگاهش به دود و دم نخورد »

شــَـب ِ چـــهــاردهـــم ، «مـــــاه» روی اقـــــیــانــوس

ســکـــوت کـــرد که آرامشم به هم نخورد !

 و  ماه  را  ز بلندایش به سوی خاک کشیدن بود

 

سکوت کرد که فــریادها  مرا ببَرند

که روسَری شــَــوَم و بادها مرا ببرند

که بَرده ای وسط شهر مرده ها باشم

پَس از مُعامله از  یادها مرا ببرند !

فریب کار ِ دغل پیشه  بهانه اش  نشنیدن  بود

 

بهانه ای که تو را می گرفت از دستم

و من دهان خودم را به زور می بستم

تو رفتی از من و تنها بهانه ات این بود

که ساده لوح که احمق که ناتوان هستم ! *

که هر دو باورمان  زآغاز به  یکدگر نرسیدن بود!

 

درون راه چـَــپــیـدم به راستی برسم

" به  بیشتر به  تعــادل به کــاسـتی  " برسم

اگرچه  تلخ ، حــقــیــقــت همیشه معـلـوم است

به آنچه خواسته بودم نخواستی برسم !

که عشق ـــ ماه بلند من ـــ ورای دست رسیدن بود

 

قشنگ بودن و یکباره زشت ِ زشت شدن

اسیر پـَــنجه ی بی رحم ِ سرنوشت شدن

جــهــنــمی شدن از حرف های تکراری

و داستان ِ غم انگیز ِ از بهشت شدن !

شروع ِ وسوسه ای درمن به نام دیدن و چیدن بود

 

به نام آنکه ندیدم به نام آنکه نـخـــواست

هدایتـــم بُکــُـنـد زورکـــی به راه ِ راست !

تمام می کنم این ناتمام را امروز

که کرم ِ کوچک ِ ابریشــمم پــُـر از فرداست

تمام  عــُـمر قــفــس می بافت ولی به فکر ِ پریدن بود!

 

 

 

رحیم سلیمانی:   که ساده لوح , که احمق , که ناتوان بوديم

 

نوشته شده توسط یاسر قنبرلو در 22:29 | | لينک به اين مطلب
پنجشنبه هفدهم بهمن 1387
... و من رفتــــــــــــم !
 

     ســـــــــــــــــــــلام

 

 

« شاید ســـــــپید شاید طرح شاید ... »

 

1-

روز

مادر با  درخت ها قرارداد بست

« باد ، رخت ها را نــَـبَرد»

قرار دادی با بندهای مُحکم !

شب

دهان ِ خانه را بستند

چشم هایش را هم ...

2-

روز

باد ، رخت ها را بُرده بود

مادر با درخت ها کاری نداشت

حتی با بندهای پاره !

شب

دهان خانه باز مانده بود

چشم هایش هم ...

 

 

 

« ربـــا عـــــی »

 

عشقی که همیشه در به در می گردد

مُــزدش لب ِ خــُــشک و چـــشم ِ تر می گردد

باران ِ تو از لــُــطف ِ خدا می آید

باران ِ من از مدرسه  برمی گردد !

 

 

هرروز همینی تو کجا عشق کجا !؟

منفورتــَــرینی تو کجا عشق کجا !؟

«آدم» نتوانست که عاشق باشد

ای سیب زمینی ! تو کجا عشق کجا !؟

 

 

هو هو هـــو  هو ، ریش ندیدی انگار

پس کوچه و درویش ندیدی انگار

ناجــــور نگاه می کــُـنی هم زنجــیـــر

دیوانه تر از خـــویـــش ندیدی انگار !

 

سرمایه ی چند صد سَده ما هستیم

آواره ترین ِ دهکده ما هستیم

من مُــعـــتــرفم از طــَـرف ِ انسان ها

دزدی که به کاهــدان زده ما هستیم !

 

 

 

« دو بیت ها »

 

با ساز چه کردیم که با سوز بمیریم

بی حاصل و کــَـت بسته و لب دوز بمیریم

ای حضرت مرگ اشتباهی شده انگار

ما زنده نبودیم که امروز بمیریم !

 

 

نیل! غم را اگر ابراز کنی باز کم است

آه ! موسی تو هم اعجاز کنی باز کم است

زندگی فرش وسیعی است که خود بافته ای

هرچقدر از گره اش باز کــُــنی باز کم است !

 

 

نه حـــرص و جــوش نه غم از قیافه ی زشتم

بگو به آینه مـِـن البَعد ، گـــَـرد خواهد خورد!

حساب کـُــن همه ی زخم های شورم را

که در مواقع فوری به درد خواهد خورد!

 

 

 

 

« قطعه »

 

تــا سُـــلــیــمانم شدی افتادم از حسّ و نفس

زیر پایم پَهن کردی مُـــدتی قالـــیــچه را

بعد از آن دیگر ندیدم از تو حـــتی نامه ای

داشتم هر روز و شب احساس ِ یک بازیچه را

من هزار و سیــصد و هـــفـــتاد بار عاشق شدم !

تو ولی یک بار هم از من نپرسیدی : چرا !؟

***

ما دو تا  یک فرق ِ کوچک! ( نیمه شب ها ) داشتیم

تو خدا را خواب می دیدی من امّا  نیچه را !

 

 

 

 

 

« یک مثنوی نه چندان جدید »

 

 

لب روی لب گزیدی و دندانه دوختی

در چشم های عشق غریبانه سوختی

هی ذره ذره آب شــُــدی زیر خاک ها

پیدا شـُــدی میان ِ تن ِ بی پلاک ها

با كوله بار خسته و جاني گذشتنی

برگشتی از مسافرتی برنگشتنی !

آیینه در مُقابل ِ آیینه ها شدی

در قاب ِ عکس کوچک یک خانه جا / شــُـدی ↓

یک استخوان جـُـمجُمه در شیشه های شهر

در معرض نمایش اندیشه های شهر

بر دوش من گذاشته باری ثقیل را

هی مُژده می دهند به  تو  سلسبیل را !

ای بستری ترین پدر آسمانی ام

خاکستری ترین پدر آسمانی ام !

رفتی وبعد پشت ِ سَرت پُــل زدی که چه؟

درچشمهای من به خودت زل زدی که چه !؟

ناوی که چشم های مرا غـــرق کرده است

انبارهای اسلحه اش فـــرق کرده ست

روحم  تنم   تمام ِ حواسم گلوله است

حتــّــی نوشته های لباسم گلوله است !!!

امواج می رسند به من، سنگرم تویی

دراین سکوت کاوه آهنگرم تویی

*

لب روی لب گزیدم و دندانه دوختم

چون عقل در برابر دیوانه سوختم

هی ذره ذره آب شدم روی دست ها

پیدا شدم میان ِ خیابان پرست ها

.

.

.

اما هنوز عکس ِ تو سیرم نکرده است

 

 

 

نوشته شده توسط یاسر قنبرلو در 20:20 | | لينک به اين مطلب
سه شنبه دوازدهم آذر 1387
یک مرد پا برهنه به من کفش داد و رفت ...

   

 س  ل ا م

 

 

  

 ۱)  برای جشنواره ی یار دبستانی من :

  

مشق ِ شب ِ مو را همه از باد بگیرید

بی وسوسه هر آنچه خدا داد بگیرید

ای کنگره هایی که به جز شُهرت تان نیست

از یار دبستانی من یاد بگیرید !!!

   

 

 

   ۲)  چهار پاره !  ( برای سومین بار در تاریخ زندگی ام  ) :

 

دیده ام ، دیده ای و می بینند

کوچه ای را که می شود بن بست

عاقبت می خورد به هم حال ِ

کیف هایی که خسته اند از دست !

 

می رسد آن زمان که می فهمی

واژه ها از کتاب می ریزند

می رسد آن زمان که پاکی را

روی دستان ِ آب می ریزند !

 

هیچ چیزی نمیتوانی گفت

جز نگاهی امید وارانه

عاقل اندر سفیه ، دادن  ِ گوش

دست ِ این شاعران دیوانه !

 

در جهانی همیشه تو در«تو»

دشنه در دیس ِ خویشتن بگذار

خشکسالی فدای خاک ِ سَرت

چشمه در چشم های من بگذار!

 

اشک هایم هنوز پیدا نیست

دختری زنگ زد ... وَ آهن هم ...

اشک هایم هنوز پنهان است

آسمان گریه می کند ، من هم ...

 

آب ِ موشی کشیده ام در این

آزمایش-نگاه ِ غمگینی

باز در حیرتم ، چرا خوشحال

می پرم توی چاه غمگینی !

 

باز یک یک روایت دیگر

باز هم هم  صدای انسان ها

باز در در به در شدن در خویش

باز نی نی نوای چوپان ها

 

می زند بی خیال ِ این عالم

یک نفر زیر خنده های خدا !

هر کسی را که دیده رد شده و

زیر لب گفته : " بنده های خدا ! "

□ 

دوختن : مثل ِ لب به لب هایت

یافتن : مثل جیب ِ مُشتی مرد !

سوختن : مثل شمع بی پایان

ریختن : مثل برگ هایی زرد

 

فعل هایی که بستری شده اند

در زبان رکیک من امشب

حتم دارم به گربه های جهان

می رسد جیک جیک من امشب !

 

       

 

از دو دسته پوزش می طلبم :

۱- کسانی که به این وبلاگ دعوت شده اند و من هنوز روی مطالبشان نظری نداده ام.

۲- کسانی که از قلم افتاده اندو به هر صورت نشده آنها را دعوت به خوانش این پست کنم.

به هر حال هر کس که میهمان این وبلاگ هست بی گمان دعوت شده و منتظر نظرات ارزشمندش هستم ... من هم سعی میکنم از این به بعد جواب محبتهای  دوستان را بدهم.

 

نوشته شده توسط یاسر قنبرلو در 23:51 | | لينک به اين مطلب
سه شنبه بیست و سوم مهر 1387
رفتی و بعد پشت سرت ...
 

     سلام

 

 

به مناسبت سالگرد پرواز کبوتری که دوستش داشتم و دارم و خواهم داشت ...

 

 

تندیس ِ آفتاب ِ تو را سایبان شکست

مُحکم ترین نهال ، در این امتحان شکست

صُبح  ِ سه شنبه هشتم  ِ آبان ، شنیده شد

بُغضی که در گلوی قلم های مان شکست

پرواز ِ آخرین غزل از دفتر ِ زمین

وقتی سروده شد ، کمر ِ آسمان شکست !

رفتم که در مقابل آیینه دق کنم

آیینه در مقابل من ناگهان شکست !

تعبیر خواب سوره ی والعصر شد ، ولی

برگرد ! «آیه» صبر ندارد ، جوان شکست !

بودی شبیه چشمه و رفتی  شبیه رود

هر آنکه بود در غم ِ جریان تان شکست

دستور ِ عشق ، شعر ِ تو را جاودانه کرد

اما برای از تو سرودن ، زبان شکست !

 

 

 

می روم آخر از این شهر که راحت باشند

روی زخمم همه دارند نمک می پاشند !

 

این پست نه برای رونمایی یکی دیگراز مثنویهای عصبانی ام است و نه برای ... 

( بنا بر سیاست گزاری های جدید و پرهیز از تکراری بودن،دوست دارم کارهای خیلی جدی و جدید بماند برای کتاب و خوانش در انجمن ها . دوستانی هم که برای اولین بار به اینجا تشریف می آورند پیشنهاد میکنم اگر میخواهند کارهای جدی من را بخوانند به آرشیو خرداد ماه به قبل مراجعه کنند و دوستان قدیمی هم لطف کنند این پست را فقط به عنوان فی البداهه ها و یادگاری از من بپذیرند نه شعر!)

این پست را تقدیم میکنم به دوستان قزوینی عزیزم که طی این تقریبا ۳ سال من را در جلسات ِ حوزه ی هنری - انجمن ادبی غیر دولتی توتم - انجمن حافظ پژوهی - انجمن سعدی پژوهی و انجمن عبید تحمل کردند .

 

مثل همه ی هنرجویانی که در رشته های فنی دارند تحصیل میکنند

من باید ( اواخر بهمن) در ۱۷ سالگیم به دانشکده ای ( شهید شمسی پور ) در تهران بروم  و دوستان مهربان هم شهری ام را ترک کنم و  طبیعتا آن روز هایی که میتوانم به قزوین برگردم جلسه ای نیست تا دلتنگی های احتمالی ام را برایشان بازگو کنم تا خالی تر از این حرف ها شوم !

به هر حال امیدوارم این پست یادگاری خوبی از من برای آنها باشد...

 

با چند رباعی شاید بیشتر از ۱۰ تا ( نشمردم!!)

این پست را به دوستان عزیزم و شما خوانندگان محترم تقدیم میکنم .

راستی تا به حال از من رباعی شنیده اید ( آن هم طنز !؟) ؟

 

 

برای سعید عاشقی :

( مجری محترم جلسات ِحوزه ی هنری

که حافظه اش من را کشته مخصوصا در حفظ اسامی!!)

 

این حوزه فقط بعید را میخواهد

هی وعده و هی وعید را میخواهد ...

آنجا که کسی اسم خودش یادش نیست

مجری گری ِ سعید را میخواهد !

 

 

برای مرتضی نوروزی :

(دوست سپید سرایم که با کلمات اروتیک و سیاسی و هر آنچه دلش بخواهد...

به استقبال تریبون ِ بدبخت دولت خدمتگزار میرود و ...!!!)

 

هر جا که کلاس شعر و نقد آموزی است

آماده ی رفتن به تریبون سوزی است !

حیرت زده اند دوستان ، معلوم است

این شعر سپید مرتضی نوروزی است !!

 

 

برای سعید عاشقی و مرتضی نوروزی :

( این دو در مقوله ی نقد و بحث تئوریک بسیار جدل میکنند و حتی بعضی اوقات کار به جاهای گشاد هم میکشد ! اما نتیجه غایی ِ همه ی این جنگ و جدل ها پیشرفت و حقیقت است !)

 

امروز عجیب حوزه خندیدنی است

اوضاع ِ هوای نقد باریدنی است !

هرچند کمی موجب ِ ننگ است ، ولی

دعوای سعید و مرتضی دیدنی است !!!

 

 

برای مهران حسینی :

( دوست بسیار صمیمی ام که لینک وبلاگش هم موجود هست )

توجه : این رباعی شباهت هایی به رباعی معروف عرفان پور دارد ( رود آوردند آبشار آوردند ...)

 

از کودکی ات عروس بار آمده ای

با ناز و ادا و بوس بار آمده ای

این را همه ی ادیب ها می دانند

مهران تو چقدر لوس بار آمده ای !

 

 

 برای هادی باباقصاب ها :

(دانشجوی دوره ی دکترای فلسفه )

 

هر چیز به اندازه ی کافی بلدی

هم بذل و گذشت هم تلافی بلدی !

گور پدر هر که به تو می گوید :

هادی تو فقط فلسفه بافی بلدی !!!

 

 

برای محمد شفیعی :

(تقریبا تنها رباعی سرای خوب جلسات حوزه ی هنری)

 

هر هفته اگرچه دیده ام سیمایش

خالی است ولی همیشه در دل جایش

قندی است که آب میشود در حوزه !

آقای شفیعی و رباعی هایش !

 

برای مصطفی حاجی خانی :

( او هم رباعی های خوبی مخصوصا در موضوع لبنیات !!! گفته! )

 

در دایره ای کبود حاجی خانی

بر شعر جهان فزود حاجی خانی

ما شاد و شعف ناک از این موضوعی ایم

ای بر پدرت درود !! حاجی خانی !

 

 برای آقای حسام آهنی :

( دوست تازه واردم هم به عرصه ی شعر و هم به حوزه ی هنری )

 

بی آنکه بخواهیم دم از جنگ زدیم

هی حقه و هی حیله و نیرنگ زدیم

«ایهام» سریع گوشی اش را برداشت

وقتی به حسام «آهنی» «زنگ» زدیم !

 

برای دوستان محترمه خانوم ها زینب معصوم خانی و  نگارالسادات حسینی :

( ما توی قزوین شاعر دختر کم داریم و جدیدا هم یکی شون که خانوم حسینی باشن ازدواج کردند و ما با کمبود شدید شاعره مواجه شدیم ! از اونجایی که خانوم زینب معصوم خانی هم دوست صمیمی خانوم نگار حسینی هستند من این رباعی را یک جا به هر دو عزیز تقدیم میکنم !)

 

با اشک ِ انار رفته باشد چه کنیم

بی قول و قرار رفته باشد چه کنیم

در «از قفس ِ مجرّدی دل کندن !»

زینب به نگار رفته باشد چه کنیم !!؟؟

 

 

برای خانوم الهام یزدیها :

( رییس قبلی انجمن غیر دولتی توتم که حالا روزگار او را به دانشکده ی خبرنگاران و ایسنای تهران کشانده است هرجا که هست آرزوی موفقیت برایش دارم !)

 

هر کس وطنی دارد و یک دنیا را

از نام و نشانش نسَبی پیدا را

عمریست در این فکر و خیالم که چرا؟

الهام ندارد تِم ِ یزدیها را !

 

برای خانوم  سحر زینلی :

(دانشجوی دوره ی فوق لیسانس رشته ی ادبیات هستند که هم در کلاسیک  و هم در اشعار نو کار میکنند اما گاهی طی یک بازه زمانی سکوت معنا داری را در پیش میگیرند و از شعر خوانی پرهیز میکنند !!)

 

تحریم نموده است ، تاکید چرا ؟

با روزه ی شعر ِ خویش تهدید چرا؟

ده هفته وشش روزوسه ساعت شده است

از خانوم زینلی بپرسید : چرا .....!!؟؟

 

 

شما را به خدای بزرگ می سپارم

 

قربان شما

 

یاسر قنبرلو (پدرام)

نوشته شده توسط یاسر قنبرلو در 22:33 | | لينک به اين مطلب